خلاصه :
با یاد خدایم شروع میکنم از جایی که در خلوت تنهاییش نوری از عشق و صداقت جوانه میزد،رویاهای محالش می روند تا رنگی از حقیقت به خود گیرند رنگی از عشقی افلاطونی،عشقی در ورای تنهائی نگاه وحشی بهراد،بهرادی که بعد از سالها انتظار و دوری با یک خبر به سرزمین مادری باز می گردد.جایی که بوی مهر مادری اش را که سالها گم کرده است می دهد…و این مهر را تنها در کنار زنی می یابد که در شمارش معکوس مرگ به انتظار شازده اش نشسته است.شازده ای که با توطعه ی نامادری از خانواده اش دور شده است.
وقتی برمیگردد که از ان جوان ساده ی قدیمی خبری نیس…می اید و روبروی پدری قرار میگیرد…پدری که مواخذه اش می کند بخاطره شکستن ممنوعه ها…اما این مرد با بازگو کردن نگفته ها این ممنوعه ها را می شکند.
شما رو دعوت می کنم به ضیافتی دیگر از خیالاتم…

دیدگاه خود را بنویسید