خلاصه از زبان نويسنده :

گاهی تقدیر حسرت هایی بر دل ما ادم ها میگذرد ولی ما میتونیم این حسرت ها را از دل بیرون کنیم؟
داستانی از جنس زندگی و مرگ از جنگ شادی و غم و از عشق و تنفر است .
این داستان دو دختر در شهری به بزرگیه تهران است و بازیه سرنوشت با انهاست …

گاهی غم ها دنیایشان را نابود گاه شادی ها دنیایشان را خندان می کند

داستان همسایگی دو دختر با دوپسری با اخلاق و نظر ها و شخصیت هایه متفاوت است…

 

دیدگاه خود را بنویسید