خلاصه از زبان نويسنده :

 

ماه کامل بیرون آمد…
لحظات آخر من است…
پلک هایت را ببند…
تا زجری که میکشم را نبینی…
استخوان هایم در هم میشکند…
بند بند وجودم تسخیر میشود…
برو نمیخواهم صدمه ای به تو وارد شود…
رگ های گردنم ملتهب شده…
صدای فریادم گوش هایت را میخراشد…
فرار کن…
تا در چنگال تیزم گیر نیوفتادی…
تا دندان های سفیدم تو را ندریده…
فرار کن…

۱ دیدگاه به ثبت رسیده است .

دیدگاه خود را بنویسید