خلاصه از زبان نويسنده :

 

خلاصه:
رایمون پسره ارشد خانواده ای به نسب متموله… یه اتفاق تلخ تو بچگیش باعث میشه نوجوانی و جوانیش رنگی بگیره از جنس تنهایی و تاریکی،باعث میشه دنیاش با تموم اطرافیانش فرق کنه.محکوم میشه به ترحم دیدن از سمت خانواده و جامعه.
شبانه و روزش خلاصه می شه تو یه چیز سیاهی،از خانواده به اجبار فاصله میگیره و کناره مردی زندگی میکنه که محبتش از جنس ترحم نیس.یاد میگیره با وجود مشکل بزرگی که داره چطور از پس خودش بربیاد و رو پای خودش بیاسته،اما درست زمانیکه به اسرار بقیه جهت جراحی و بهبودی توجهی نمی کنه ظهور عشقی ناب باعث میشه قلبش به تلاطم و دیدن بیافته………….

دیدگاه خود را بنویسید